nikannikan، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

❤پسر هایی از جنس عشق❤

برای مـــــــــــــــــــــــادرم

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم. با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.روزت مبارک ای بهتر...
21 ارديبهشت 1391

عکــــــــــــــــــــــــــس پارتی

  سلام به خوشگلای من و دوستای جون جونی با نی نی های خوردنی پست امروز عکس هایی از نیما و نیکان و یه کوچولوی دوست داشتنی به نام ادریان هست که در یک روز خوب و تقریبا گرم در یکی از مکان های تفریحی مونترال گرفته شده.. ادریان پسره 6 ماهه و بانمک دوست عزیزم زهرا هست که خیلی دوستش دارم امیدوارم از دیدن عکسها لذت ببرید دوست دارید باقی عکس هارو ببینید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بریممممم ؟؟؟؟ ادامه ی مطلب نیکان و ادریان ودر اخر نیکان و بابا نادر ...
20 ارديبهشت 1391

خدا جونممممممممم ازت ممنونممممممممممممممممم

سلام به پسرای ناز نازی و دوستای دوست داشتنی پست امروزمممم فقط برای شکر کردن خدای مهربون هست چند روز پیش نیکان تب کرد و بی قراری میکرد اولش فکر میکردم تبش برای اینه که شکمش کار نکرده  اخه از وقتی غذای کمکی میخوره دیر به دیر شکمش کار میکنه...خلاصه اینکه درجه گذاشتم و دیدم وای خدای من تب نیکان 39.5 هست همون موقع زنگ زدم به اقای همسر و گفتم ارایشگاه رو تعطیل کن و زود بیا که تب نیکان خیلی زیاده... و همسری هم با سرعت بالا خودشو رسونده  بود خونه.. رفتیم بیمارستان و قسمت اورزانس که زود به نیکان برسن.. رفتیم و تبشو چک کرد و دید که 38.8 هست و گفت بشنید تا دکتر صداتون کنه خلاصه اینکه ما ساعت 4 بیمارستان بودیم تا نوبتمون بشه...
13 ارديبهشت 1391

این روزا های من و پسرااااا

سلام به همه ی خوبان... خوشملای مامان ندا سلاممممم   ما همچنان مشغولیممم و من هر چقدر خونه رو جمع و جور میکنم فایده نداره و همه جا بعد از گذشت یک ساعت دوباره شلوغ و به هم ریخته میشود .... نیما به شیطنت ادامه میدهد و اصلا به من که در حال جیغ زدنم توجه نمیکند .... وفتی تجسم میکنم تا چند وقت دیگه نیکان هم دست به دست نیما میده و 2 تایی شروع به شیطونی میکنن به حال خودم گریه میکنم ولی اقای پدر همیشه با ارامش مخصوص خودش  میگه عیب نداره بچن دیگه شیطنت واسه بچه هاس و سعی در ارام کردن من مینماید   و مثل همیشه موفق میشود و همگی را به ارامش دعوت میکند ......... پسرای نازمممم این ها رو براتون میگم که وقتی بزرگ ...
8 ارديبهشت 1391

مامی ندا سرش شلوغــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

سلام به گل پسرای نازمممممم و همچنین دوستای مهربونم که همیشه با کامنتهای زیباشون مارو خوشحال میکنن این گلها تقدیم به شما مهربونا   این روزا مامی ندا سخت مشغول جمع و جور کردنه خونه هست  همش میشورم  و جمع میکنم خلاصه اسباب کشی نزدیکه و تا یک ماه دیگه میریم خونه ی جدید .. نیما هم همش جارو برقیو بر میداره روشن میکنه و شروع میکنه به جارو کردن منم ظرفهای توی کابینتو در میارم و شروع میکنم به شستن نیکان هم خوابیده و من تند تند کارارو اینجام میدم و اخره سر تا میام بشینم و یه چای بخورم بیدار میشه و شروع میکنه به گریه کردن  منم با همه ی خستگی بلند میشم بغلش میکنم و به...
31 فروردين 1391

خاله هااااااااااااااااااااا رای بدین به من

http://www.facebook.com/media/set/?set=a.201628036614408.46404.143629782414234&type=1#!/media/set/?set=a.201628036614408.46404.143629782414234&type=1 شماره 117 نیکان 4 ماهه کانادا بعدا نوشت: خاله ها مرســـــــــــــــــــــــــــــی من اول نشدم ولی :( تو ١٠ نفره اولم نبودم حتی ...
31 فروردين 1391

اولین های نیکان همراه با عکس

سلام... خوبید پسرای نازمم  یلاخره نیکان در 6 ماهو 5 روزگی اولین غلتو زد و من کلی ذوق کزدم... یه خبره دیگه اینکه مامان ندا به نیکان غذای کمکی میده که نیکان بیشتره وقتها همکاری نمیکنه .. حالا واسه دیدن اولین های نیکان بریم ادامه ی مطلب نیما و جیوو از اون بالا کفتر میاید یک دانه دخمل میاید... بزار یه سوتم بزنم دخملا جمع شن مامان ندا فرنی درسیده میخوام واسه اولین بار بخورم حالا که مامی ذوق کرده حالشو میگیرم و همشو میریزم بیرون مامی ندا بیخیال قهر نکن نبر ظرف غذارو میخورم بابا میگن بعد از غذا خوراک پا هم میچسبه من غلت زدم و مامی ندا یک بار دیگر ذوق زده شد!!! ...
23 فروردين 1391

احوالات این روزای مااااا

سلامممممممممممممم سلاممممممممم به همه امیدوارم سال جدیدو به خوبی و خوشی شروع کرده باشید....ما امسال عید همش خونه بودیم و 2 جا فقط عید دیدنی رفتیم و 2 تا هم جشن نوروزی رفتیم... یه کم از نیما بگم که حسابی پسره بزرگی شده و خیلی تو خونه به من کمک میکنه و عاشق نیکان... انقدر با هم خوبن این 2 تا داداش من که کیف میکنم نیکان همیشه با دیدن نیما دستو پا میزنه وشروع میکنه به خندیدن. :) خدارو شکر که با هم مشکلی نداشتن تا اینجاش ... حالا ار نیکان که 6 ماهه شده و خیلیییییییییی بامزه شده یه صدا های جدید در میاره بیشتر می خنده و تلاش میکنه غلت بزنه و وقتی نمیتونه خسته میشه و کلافه و شروع میکنه به گریه کردن :| امسال 13 بدر ما خونه بودیم چ...
16 فروردين 1391

6 ماهه شدی عزیزه مادر

روزگارت بر مراد ، روز هایت شاد شاد آسمانت بی غبار ، سهم چشمانت بهار قلبت از غصه دور ، بخت و تقدیرت قشنگ عمر شیرینت بلند . . . امروز ٦ ماه از اومدنت میگذره و من ناب ترین لحضه ها رو با تو حس کردم عزیزه دل مادر دوستت دارم... تورا من دوستت دارم تورا چون حس آرامی كه بعداز روز بارانی كه دارم ، دوستت دارم توكه چون پسته خندانی لبی چون نیشكر داری تو را چون چشم گریانی كه بارد ، دوستت دارم توكه چون ماه تابانی به گیسوی شفق مانی چوخورشید اهورایی كه در آغوش دریایی به خوابست ، دوستت دارم تو را چون وصل دلداری سیه چشمان زیبانی تو راچون شعر ایرانی رباعی های خیامی كه خوانم ، دوستت دارم عکس ادامه مطلب ...
9 فروردين 1391